تبليغاتX
BehiBlog
((((( بگذار ابر روزگار هرچه می خواهد ببارد ما چـترمان خداست )))))
 
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

خانه تکانی دلت مبارک
نویسنده : بهناز تاریخ : چهارشنبه دوم فروردین 1391 موضوع :

دلت را بتکان غصه هایت که ریخت تو هم آنها را فراموش کن

دلت را بتکان اشتباهاتت وقتی افتاد روی زمین بگذار همان جا بماند فقط از لابه لای اشتباهاتت یک

تجربه را بردار.

دلت را محکم تر اگر بتکانی کینه هایت هم میریزد تمام آن غم های بزرگ و همه ی حسرت ها و

آرزوها....

حالا آرامتر آرامتر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین چه تفاوتی میکند خاطره خاطره است باید

باشد باید بماند...

دلت راببین چقدرتمیز شد!! سبک شد؟؟؟ حالا این دل جای اوست دعوتش کن این دل مال اوست.....

خانه تکانی دلت مبارک



 
توبودی...
نویسنده : بهناز تاریخ : جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 موضوع :

خدایا من یادم نیست ولی میدونم اونیکه منو آفرید و چقدر هم

زیبا آفرید تو بودی.

اما...درسته که خیلی وقتها یادم رفته اونیکه از روز ازل بهم روزی داد

و تربیتم کرد تو بودی.

اونیکه بهم با این که فکر میکردم آب و غذاست که سیرم میکنه اما غذا

میداد و سیرابم میکرد تو بودی.

با اینکه خیلی بزرگ بودی و اصلا به امثال من نیازی نداشتی اما اونیکه

 منو به خودش نزدیک کرد و پیش خودش جا داد تو بودی.

 با اینکه  گناه من تورو کوچیک نمیکرد و در برابر عظمت تو هیچ بود اما

 اونیکه منو نگه داشت و در برابر همه چیز کفایتم کرد تو بودی.

با اینکه فکر میکردم با پاداش و مقام و ثروت...میتونم پیش همه عزیز

 و سربلند باشم اما اونیکه بهم عزت واقعی داد

 و بی نیازم کرد تو بودی.

با اینکه فکر میکردم دیگه بزرگ شدم و میتونم مواظب خودم باشم

اما اونیکه مواظبم بود و حمایتم کرد تو بودی.

با همه ی اینها دنبال یه راه میگشتم  و سر در گم بودم که کجا باید برم

اما اون کسی که حمایتم کرد و دستمو گرفت

 و برد توی راه درست تو بودی.

همیشه از تنهایی میترسیدم اما اونیکه هیچ وقت تنهام نذاشت و

 همیشه کنارم بود تو بودی.

میبینی چطور میخوام با همه کوچیکیم یه جور بهت وصل شم؟

توبزرگتر از همه ی اینهایی

ای دردانه یگانه من   ای فریاد رس خوب من 

  منو از آتش بی تو بودن نجات بده


 
همه جا همراه توست
نویسنده : بهناز تاریخ : شنبه پانزدهم بهمن 1390 موضوع :


روزی استاد به هر یک از شاگردانش پرنده ای داد و گفت:

برای جلسه بعد این پرندگان را در جائی که هیچ کس نباشد سر بریده و بیاورید.

روز موعود تمام شاگردان به جز یک نفر پرنده های سر بریده را آوردند آخرین نفر سر پرنده را نبریده بود.

استاد از او پرسید چرا اینکارو کردی؟

شاگرد پاسخ داد:

جایی نیافتم که هیچ کس در آن نباشد زیرا هر جا رفتم خدا آنجا بود


 
صبر
نویسنده : بهناز تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 موضوع :
من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم

تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم

من صبورم اما...

این بغض گران صبر نمی داند چیست!!!!


 
یه اشتباه!!!
نویسنده : بهناز تاریخ : چهارشنبه دوم آذر 1390 موضوع :



جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ

رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.

موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد

که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی

سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.


مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: "

مامان بزرگ جانی بهم  گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و

زیر لبی به جانی گفت: "اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست


بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری

ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی

احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من

گفته میخوادکمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"

... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش

کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش

و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندیزد و اونو در آغوش گرفت و گفت:"

عزیزدلم  میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون

خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی

اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم
اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت،
تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و
همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما
بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به
شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش
میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

همیشه به خاطر داشته باشید:
*
خدا پشت پنجره ایستاده*

 


 
چقدر خنده داره...
نویسنده : بهناز تاریخ : سه شنبه یکم آذر 1390 موضوع :


چقدر خنده داره که یه ساعت خلوت با خدا دیرو طاقت فرساست ولی 90دقیقه بازی فوتبال مثل باد می گذره.

چقدر خنده داره که صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خریدکم به چشم میاد.

چقدر خنده داره که وقتی می خواهیم دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خواهیم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم.

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش از حد معمول بیشتر می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم.

چقدر خنده داره که خواندن یه صفحه یا بخشی از کتاب آسمونیمون سخته اما خواندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب دنیا آسونه.

چقدر خنده داره که برای با خدا بودن هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمرمون پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم.

چقدر خنده داره که بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنیم یا کاری در راه خدا انجام بدیم به بهشت بریم.

چقدر خنده داره که وقتی جوکی از طریق پیام کوتا یا ایمیل به کسی ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگل انداخته شه  همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر برای گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم .

خنده داره اینطورنیست؟؟

دارید می خندید یا فکر می کنید؟؟؟

 
خدا چه میکند؟
نویسنده : بهناز تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 موضوع :


روزی پادشاهی از وزیرش پرسید:بگو خداوندی که تو می پرستی چه میخورد

چه می پوشد و چه کا رمیکند؟اگر تا فردا جوابم را نگویی عزل میگردی.

وزیر غلام دانایی داشت,ماجرا را به او گفت, غلام خندید و گفت جوابش آسان است.

وزیر با تعجب گفت پس بگو خداوند چه میخورد؟

غم بندگانش را.خداوند می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم

چرا دوزخ را انتخاب میکنید؟

آفرین غلام دانا آفرین!! بگو خدا چه می پوشد؟

رازها و گناه های بندگانش را می پوشاند.

وزیر که ذوق کرده بود سوال سوم را فراموش کرد و با سرعت به دربار پادشاه رفت

اما در پاسخ سوال سوم درماند شتابان بازگشت و سوال سوم را پرسید.

غلام گفت برای سومین پرسش باید کاری را انجام دهی .وزیر پرسید:چه کاری؟

گفت لباس وزارت را برمن بپوشانی و خودت لباس مرا بپوشی من را سوار بر اسبت کرده

و سوار به اسب به دربار ببری تا پاسخ را بگویم.وزیر که چاره ای ندید قبول کرد و با آن وضع

به دربار حاضر شدند.

پادشاه با تعجب گفت:ای وزیر این چه حالتی است؟؟

غلام در پاسخ گفت:این همان کار خداست.که وزیری را در لباس غلامی و غلامی

را در لباس وزیری در می آورد.

پادشاه خشنود شد و او را وزیر دست راست خود کرد.

 

 


 
من توام تومن!!
نویسنده : بهناز تاریخ : شنبه بیست و یکم آبان 1390 موضوع :

تنهايي هايتان را پيش فروش نكنيد
فصلش برسد به قيمت ميخرند...

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

درست متر کن آدمها هم قد خودشانند

نه هم قد تصورات تو...

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

فرزانه وارآرام باش

انها که به سرعت می دوند زمین می خورند

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

گفتم:خدایا از همه دلگیرم

گفت:حتی از من؟

گفتم:خدایا دلم را ربودند

گفت:پیش از من؟

گفتم:خدایا چقدر دوری

گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایا تنهاترینم

گفت:پس من؟

گفتم:خدایا كمك خواستم

گفت:از غیر من؟

گفتم:خدایا دوستت دارم

گفت:بیش از من؟

گفتم:خدایا اینقدر نگو من

گفت:من توام تو من....


وقتی وجود خدا باورت بشه ...

خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و " یاورت" میشه


 
خبرخوش
نویسنده : بهناز تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 موضوع :


روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی

لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

 پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک


می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر


ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه


بالای بیمارستان نیست

.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را

 در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

 یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که


یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته


گذشته چند نفر ازبچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن


مسابقه با زنی صحبت کرده اید

.

می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و

 مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده او شما را فریب داده، دوست عزیر!

 دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده


است؟ بله کاملا همینطور است

 

 دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم

 


 
عابد و ابليس
نویسنده : بهناز تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 موضوع :

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را

می پرستند !!!

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به

عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه

اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و

خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با

یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...

عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف

 کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی

نبود!خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...

باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!

عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!

باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر

شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار

برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس

مغلوب من گشتی ...

 


 

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب